هاوار

* آنچه که چشمانمان می بیند با آنچه که گوش هایمان می شنود یکی نیست *

انسان ها 4 دسته اند :

         1_ آنهایی که دارند و می خورند .

         2_ آنهایی که دارند و نمی خورند .

         3_ آنهایی که ندارند و نمی خورند .

         4_ آنهایی که ندارند و می خورند .

حالا شما ببینید جزو کدام گروه هستید !!!


نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1390 ساعت 01:44 ق.ظ توسط هه‌لو فریاد شما |

سلام

می خواهم فریادم را با خاطره ای که  8، 9 ماه است روی ذهنم اسکیت سواری می کند شروع کنم .

اواخر سال 89 بعد از ظهر روز پنجشنبه بود ، در خوابگاه فقط من و دوستم م.و بودیم

یه هو هوس شیرموز و پیراشکی به کله ام زد ، پیش خود گفتم آخر سال است و میرم بیرون یه گشتی می زنم و و یه هوایی عوض می کنم و بعداً در کافی شاپ ایالت یه نوشیدنی به رگ می زنم غافل از اینکه خداوند می خواهد امروز یه درس حسابی بهم بده ، رفتم ، رفتم و در خیابان گشتی زدم و مردم را از اقشار مختلف جامعه دیدم هر کس یه جوری بود یکی شاد و یکی غمگین هر کس در درون خود یه مشکلی واسه خود درست کرده بود ،  بلاخره بعد از گشتن در خیابان ها به کافی شاپ رفتم و یه شیر موز و یه پیراشکی سفارش دادم ، با دلی شاد مشغول خورددن شدم ناگهان پدر و دختری وارد مغازه شدند که آن شیرینی ها تلخ شد ، دختری تقریباً 4 ساله که در آن سرما یه جفت دمپایی زرد رنگ پایش بود ، یه روسری قهوه ایی رنگ کهنه با لباس هایی کهنه و ظاهری شلخته ، چشمانی پر از...

پدری دیلاق که فقر بر آنها سایه افکنده بود ، آن مرد یه 50تومانی بیرون آورد با زبان اشاره صحبت می کرد که فهمیدم کر و لال است ، با آن 50تومانی 2 تا باقلوا خواست صاحب مغازه به طرز زشتی جواب داد ، بدبخت نمی دونست که آن باقلواها دونه ای 450تومان است . دختر بچه ی نازنین یه 200تومانی از جیبش بیرون آورد یه عروسک پلاستیکی می خواست که از قضا دونه ای 150تومان بود خشکم زده بود ، روی یکی از  میزها 2نفر نشسته بودند که آنها گفتند اون دوتا هرچی بردارند ما حساب می کنیم 4تا باقلوا بهشون داد و هر دو با ظاهری شاداب از مغازه بیرون رفتند...

ای هاوار ای هاوار ، چرا باید انسان ها در چنین فقری زندگی کنند ، چرا ما همیشه دم از انسانیت می زنیم در حالی که هنوز معنای کلمه انسان را نمی دانیم ، چرا ما در حالی که نمی تونیم زندگی خود را فراهم کنیم ازدواج می کنیم و یه نفر به این دنیا اضافه می کنیم ؟ نظر شما آینده آن دختر بچه چگونه خواهد بود ؟ آیا به مدرسه می رود ؟ آیا می تواند لباس های رنگارنگ بپوشد ؟ آیا می تواند خانم دکتر یا خانم مهندس شود ؟  یا برای بدست آوردن پول و خریدن لباس های رنگارنگ تن به ذلت می دهد آیا می تواند زندگی کردن را یاد بگیرد ؟ و و و و خیلی از چیزهای دیگر زندگی که شما بهتر می دونید آیا آن پدر می تواند دخترش را بزرگ کند ؟ آیا آن پدر می تواند در این شرایط بد زندگی ، یه زندگی آرام برای بچه اش فراهم سازد ؟ ، لابد می گید خدا بزرگ است یا خدا می داند ، چه بگی یا نگی خدا بزرگ خواهد بود ، خدا می داند ؟ خدا می داند ؟ چه کسی به آن بچه نحوه زندگی کردن در این دنیای کثیف را یاد می دهد ؟ چه کسی به او یاد می دهد که خود را نفروشد ؟ پدر کر و لال گدایش ؟ یا خدا ؟ دوستان من بیاید خودمان را اصلاح کنیم به هم نوعان خود کمک کنیم ، من دیشب تعداد دانه های برنج در یک قاشق را شمردم ، به این فرض میانگین هر نفر 25 قاشق برنج بخورد و طبق این که جمعیت ایران 72 میلیون نفر است ، اگر هر نفر در هر وعده غذایی یک دانه برنج کنار بگذارد در هر وعده می توان بشقاب برنج 18هزار نفر را پر کرد ، دوستان من بیاید با کمک هم کاری کنیم که دیگر همنوعانمان در فقر زندگی نکنند ، نه فقط گرسنگی شکم بلکه گرسنگی ذهن هم مد نظر باشد .

 

 

 


نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1390 ساعت 01:18 ق.ظ توسط هه‌لو فریاد شما |